آهاي غريبه
عذرم را بپذير
كه گاه ميگذري از كوي نمور من
و من گاهي
همگام با تو
به كوچه پرتاب مي كنم و بر سرت مي كوبم
حسرت خويش را
آنانكه ميگذرند و مرا آشنايي ميدهند
با اشكال و صور موهومي كه از من
زائد
بيمعني
و گاه اندوهناك
بر سرت ميكوبم
با غريبگي تو به سان ريگ در كفش رفتار ميكنند
من ايشان را نميشناسم
با اينكه هردم از من و آينه همجوار من
به پرواز احمقانه
كه سلوكش ميخوانند ميانديشند
در قاب محصورند
چه حصر باشكوهي
كه نميهلد حماقتشان عملي شود
تا ايمان بياورند كه پر گشودن آسمان ميخواهد
و من سقف دارم
كمي فرازتر از من
چه ناداني بزرگي است كه گمان كنم
پشت اين سقف آسماني هست
چرا كه هرچه كوشيدم
چيزي را به پرواز در آورم
كه از من باشد
با هزار معذرت اي غريبه
بر سرت كوفته شد
در كوچه نمور
باران حسرت
حسرت را دوست دارم و خواهم داشت
چرا كه ميتواند از من رها شود
و با سر غريبهات
غريبهتر از خويشتن خويشت
بر خورد و از درد نا به هنگامش
حس كني
كم و بيش
قابل باور
كه من اينجايم
زير سقفي كوتاه كه آسمان نداشتن را هردم به حقيقت بدل ميكند
آهاي غريبه
از كدام سوي كوچه ميآيي؟
غرب يا شرق؟
اين بار چگونه ميداني كه اينجايم؟
ايستادهاي يا راه ميروي؟
صداي پايت را نميشنوم
نكند ضربه نابهنگام حسرت من بر سر تو
هلاكت كرده؟
اگر مردهاي
و بيجان در آن سوي در
بر سنگفرشهاي نمور ميپوسي
عذر ميخواهم
نه
به واقع نه
ميگشايم در را
هرچند از انقلاب بيزارم
و از كوچه خيس باران خورده وحشت دارم
ميبينم جسدي شبيه من
افتاده بر سنگفرشهاي مرطوب و سبز از خزهها
چيزي بر سرش كوفته
بيجان
پر از استعداد
كه عذرخواهي مرا بپذيرد
حالا كه پذيرفت
ديگر غريبه نيست
با بالا مينگرم بر سبيل عادت
كوچه سقف ندارد
خدايا
خدايا
كوچه بيسقف است
و آسمان هست
حال كه آسمان هست و من جرأت ديدنش را يافتهام
چيزي محكم بر سرم ميكوبند
به نام حسرت
و در فشار سنگين جان دادن
بر سنگفرش خيس
صدايي موهوم ميشنوم
كه ميگويد
كم و بيش
«آهاي غريبه!»
کتاب «متفاوتیم؛ چون رنج می بریم» به بازار عرضه شد. درباره کتاب همین بس که داستانی است موجز و خلاصه به همراه تصاویری که خود روایتگرند، شاید با تماشای جلد آن کمی با فضای آن آشنا بشوید. در آینده خبر خواهم داد که کتاب را از کدام مراکز می توانید تهیه کنید به هر جهت می توانید با خودم در این باره تماس بگیرید (شماره تماس ۰۹۱۲۶۱۳۰۵۵۲).

كارگردان: نوری بیلگه سیلان/ نويسنده: نوری بیلگه سیلان، ابرو سیلان، ارکان کسال / بازيگران: ایوز بینگول (ایوب)، ناتیس اصلان (هاجر)، رفعت سونگر (اسماعیل)، ارکان کسال (سروت)، کافر کوزه (بایرام)، کورکان آیدین (کودک)/ تدوین: نوری بیلگه سیلان، آیهان ارگورسل، بورا گورکسینگول / فيلمبردار: گوخان تیریاکی/ تهيه كننده: زینب اوزباتور / رنگی، محصول 2008 نرکیه، 109 دقيقه/ نامزد بهترین فیلم جشنواره کن، برنده جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره کن و...
سوته دلانی از نژاد ترک
شاید بتوان گفت «سه میمون» اثر نوری سیلان سینمایی بی پیرایه و بدون زرق و برق است، از همان جنسی که اروپای شرقی یا مستقل اندیشان غربی می پسندند، فیلمی درباره آوارگی اجتماعی و روانی آدمهای داستانش؛ اما سهل انگارانه است اگر اثر را متعلق به تفکری فلسفی به ویژه ناتورالیستی، یا اندیشه ای سیاسی و بی عنایت به ساختار فرهنگی-مذهبی ندانیم. فیلم درختی است بارور، با تکیه بر جبرگرایی طبیعی که دلیل خواهم آورد نوعی سکوت غیورانه اجتماعی و انزوای روانی را در می نوردد تا تصاویری متصل شوند به نام سه میمون؛ تصاویری که از نگاه کارگردان شیفته عکس عبور کرده اند. با این وصف فیلم از سه منظر قابل توجه مورد تحلیل قرار می گیرد؛ اول دیدگاه فلسفی فیلمساز، دوم نگاه سیاسی اجتماعی و سوم روانکاوی تنهایی و درونگرایی.
درخت اندیشه های فلسفی فیلم شاخسار به هم تافته ای دارد به نام مسئله «جبر». سیلان جبر را به عنوان یک مولفه حکیمانه در ادامه طبیعت و منتج از آن می داند، انسانها به عنوان مظاهری از طبیعت درگیر جبر طبیعی هستند. سرنوشت که اهم موضوعات متاثر از جبر است تحصیل توصیف می کند به این معنی که در بستر رویه ای جبرآلود -طبیعت، باران، آسمان و ابر- سرنوشت محتوم و از پیش تعیین شده که ناگزیر از پذیرفتنش هستیم به شکلی روایی و داستانگو «وصف» می شود. توصیف سرنوشت با تلقی جبرگرایانه یا به زعم سیلان طبیعت مداری قالب زندگی از کارکردهای فیلم است، چیزی که ناخودآگاه فیلمساز را در خود غرق میکند. قهر طبیعت است که اولین زنجیره علت و معلولی فیلم را شکل می دهد؛ مرگ نا به هنگام شخصی در تصادف در ابتدای فیلم. کوشش سروت برای سرپوش قتل غیر عمد و ادامه ماجرا. علت وجود دارد، طبیعت آن را عرضه می کند بدون اینکه بین مرگ عادی و قتل تفاوتی قائل باشد و در ادامه همه چیز وصف می گردد تا بدانیم نمی توان با سرنوشت دست و پنجه نرم کرد. ما واجد انتخاب اجباری هستیم -پذیرفتن پیشنهاد سروت از طرف ایوب برای پول گرفتن در ازای قبول جرم کردن- و نیز اولین انتخاب اجباری سلسله علتها را چینش می نماید. انسان در فیلم مسحور و مرعوب طبیعت است، بعد از مولفه مرگ و زندگی مساله غریزه پیش می آید که باز هم انسان را دچار انتخابهای اجباری می نماید. غریزه طبیعی است و نوعی سازنده «میل» که جز با ارضا شدن -جبر در انتخاب- آرام نخواهد گرفت. زن در فیلم (هاجر) به انتخاب اجباری که ذکر شد دست می زند، به میل خویش پاسخ می دهد و توصیفی دیگر از سرنوشت رقم زده می شود.

طبق آنچه آمد، طبیعت در مفهوم فلسفی خویش واجد مولفه هاییست که از جبر و تفویض عبور می نماید. چنانچه هر پدیده مجبور به پدیده بودن یا به تعریفی دیگر مجبور به خلق شدن است چنانچه اگر این نباشد عدم است که ماهیت می یابد و هر غیر پدیده هم ناگزیر به نبودن است همه چیز تحمیلی است؛ دغدغه فیلمساز چگونگی و کیفیت این تحمیل است که در گوشه و کنار فیلم رخ می نماید. یکی از گزینه های تحمیل «قدرت» (در مورد سروت)، دومی «غریزه» (در مورد هاجر) و سومی «عرف و اخلاق» (در مورد اسماعیل و ایوب) و چهارمی در عدم بودن (در مورد فرزند کوچک خانواده) است. شاید در اینجا مسئله تفویض پررنگ شود و بگوییم هیچ کس ناگزیر به کاری که کرده نبوده است. مولفه های فوق عملی هستند و نباید اتکای تئوریک بدانها داشت، در حجم کلمات و گفته ها و که ماهیت آنها بی ثباتی است می توان قائل بود به حق انتخاب داشتن. در بین همه اینها عرف است که طبیعی نیست اما مصنوعی است که با تکرار و ته نشینی تبدیل به یکی از سنبلهای طبیعی شده است.
شاید فیلم داستان کاندیتاروی نباشد که از همه چیز می گذرد برای سیاست، و مهمتر از همه شرافت و صداقت. این زاویه نگاه شاید داستان را به کلیشه گویی سوق بدهد؛ چنانکه سیاستمدار از انسانیت به دور است و البته این حربه و شعاری است برای دستیابی به قدرت. فیلمساز از این کلیشه تنها برای خلق بستری استفاده می کند که داستان زنجیروار سرگشتگی آدمهای یک خانواده قشری و حاشیه ای را روایت بکند؛ و البته باز هم داستان قدیمی نیاز و عدم توانایی در قبال فقر مالی یا شاید فرهنگی. بهتر است از این زاویه بنگریم؛ کاندید شکست خورده در حقیقت سیاست شکست خورده است و شکست سیاسی همواره با ابتذال همراه است. شاید نوشداروی عدم درک سیاسی بعد از دست نیافتن به چنین اهدافی ابتذال اجتماعی باشد و سیلان نشان می دهد همواره «جامعه» یا بهتر بگوییم «ساختار اجتماعی» قربانی «سیاست» یا «فرایندهای سیاسی» است. یک پروسه سیاسی از انرژیهای پتانسیل اجتماعی بهره می برد و در صورت شکست اولین ضربه را جامعه و یا اقشار آسیب پذیر خواهند خورد. فروپاشی نظام خانوادگی ایوب و زن و فرزندش نمونه ایست از فروپاشی اجتماعی که متولی آنها فردی است بدون درک و آگاهی کامل سیاسی؛ هرچند با وجود آگاهی نیز -به دلیل شیرینی فراوان قدرت- تفاوت چندانی وجود نخواهد داشت.

اما اهم موضوعات، تلقی روانشناسانه اثر است. بحث نیازهای اساسی یا فطری در تقابل با بایدها و نبایدهای قراردادی و چگونگی روند شکل گیری مبارزه انفرادی جدید نیست اما در فیلم به گونه ای ویژه مطرح شده است. در مبحث «من» و «فرامن» مطالبی وجود دارند که باید یادآوری شوند؛ چیزهایی که مربوط به «من» هستند مانند رابطه عاطفی یا غریزی یا لذت از زیبایی و موضوعاتی که در حوزه «فرامن» جای میگیرند مانند مذهب و ایدئولوژی و خرافات. همواره بین این دو حوزه جدال برقرار است و فیلم سیلان به بخشی از این جدال روانی -چون ماهیتاً خاستگاهی روانی دارد- پرداخته است. دقت کنیم که ایوب فردی مذهبی است (مجبور است به رعایت شئونی قراردادی) و این مولفه فرامنی از او مردی غیور می سازد (غیور به مفهوم عرفی آن یعنی مرد با غیرت) و چون این مولفه از «من» میگریزد مکانیسم جبرانی شخصیت از او خشونت بیرون می کشد؛ دلیل پرخاشگری ایوب عدم توازی مساله اعتقاد (مذهب و در ادامه غیرت) و کامجویی است. البته نکته مهمی وجود دارد که نباید از نظر دور بماند و آن هم این که غیرت یکی از معدود خصوصیات ساختگی است که ما به ازای طبیعی دارد و این ما به ازا چیزی نیست مگر انحصارطلبی جنسی که در گونه پستانداران و نوع ناطق و عاقل ان انسان وجود دارد. شاید این تقابل به غیرت کمک کرده است که اصیل جلوه کند و در قرون و اعصار و فرهنگهای مختلف به ویژه فرهنگهای آسیایی که خیلی بیشتر ماورایی یا به قول فروید «فرامنی» هستند پایدار بماند. پس اگر به طور موازی با هر دو دیدگاه یعنی انحصار طلبی و غیرت برخاسته از عرف به مساله پرخاشگری ایوب بنگریم رفتارهای روانی او را نرمال تلقی می کنیم و از او ضد قهرمان نمی سازیم اما پرخاشگری به خودی خود نرمال نیست البته نمی تواند چندان غیر طبیعی هم باشد.
تنهایی آدمهای داستان به صورت فیزیکی معزلی ایجاد می کند به نام جستجوی همدم. همه آدمهای فیلم تنها هستند و احساس تنهایی نیرویی تولید می کند که از خط قرمزهای روانی و طبیعی بگذرند چه اینکه کاملاً با ساختار اجتماعی و عرفی که در آن قرار دارند متفاوت است. سه پلان برای درک تنهایی آدمها کافی است، اول پاییدن سروت توسط هاجر در حواشی منزل سروت، دوم نگاه خیره اسماعیل به افق از پنجره قطار و سوم به مسجد رفتن ایوب و پناه بردن از مصائب پیش آمده به خالق برتر. باز هم برای درک کیفیت تنهایی به میزانسن این پلانها دقت بکنیم: در پلان اول هاجر با آراستگی کنار درختان ایستاده است؛ طبیعت و غریزه. در پلان دوم اسماعیل در قطار است؛ انرژی و حرکت. در پلان سوم عبادت وجود دارد یعنی همان مولفه فرامنی. با نگاهی که سیلان به شخصیتهای فیلمش دارد می توانیم ایوب و هاجر را همان کارد و پنیر «عقل و احساس»، «من» و «فرامن» و یا مذهب و غریزه در نظر بیاوریم. باز با توجه به میزانسن، لباس روشن برای ایوب و لباس قرمز برای هاجر به تاکید فیلمساز بر وجود این پارادوکس عمیق پی برد. همه این اختلافات زاینده چیزی می شود به نام خیانت، موضوعی که قطار پر انرژی اسماعیل را به پیچ و خمهای شدید زندگی سوق می دهد و ایوب را ناظزی می کند بر حق تا فرزندش در باب قتل فاسق مادر سربلند باشد.
سه میمون فیلمی است که داستانی تکراری دارد اما به جهت فرمال و نوع روایت داستان ساده اش قابل تانی از کار در آمده است. پلانهای فیلم و نوع استفاده از نور بیننده را بیشتر به عکاسی نزدیک می کنند و سیلان در نوع انتخاب قابهایش دقت یژه ای به کار برده است. فراموش نکنیم که فیلم از سینمای ترکیه برخاسته، کشوری که هرچند داعیه فرهنگ غربی است اما نمی تواند از سنتهای آسیایی دور باشد و چه بسا این سنتها در نگاه هنری هنرمندانش رخنه کرده باشد اما سه میمون نشان می دهد که این نفوذ در سیلان چندان کارگر نیفتاده است. سه میمون داستان لطیف و در عین حال غمگین سوته دلانی از نژاد ترک است، آدمهای تنهایی که قرار است همواره تنها بمانند؛ همچون فرزند کوچک خانواده در گور.
::::::::::::::::::::::::::::::::::: حواشی ::::::::::::::::::::::::::::::::
1. کتاب متفاتیم چون رنج می بریم هفته دیگر وارد بازار خواهد شد. به محض اینکه از چاپ در بیاید اطلاع خواهم داد.
2. رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو را خواندم. شاهکار است. اگر هنوز نخوانده اید همین امروز تصمیم بگیرید.
3. نگارش تلخک و صوفی تمام شد و برای ارسال برای مجوز آماده شده است.
مجید به سرعت از خانه بیرون زد و بعد از چند قدم به در خانه حمید رسید. صلات ظهر بود، از همان وقتهایی که در کودکی با ترس و لرز در منزل دوست را می زنی و نگرانی که دعوایت کنند. این بار دعوایی نبود. مادر مجید دوستی با حمید را قدغن کرده بود چون فکر می کرد حمید بچه بی ادب و هرزه ایست. اینطور نبود؛ او تنها به کبوترها علاقه داشت و هیچ کجای این دنیا کبوتر بازی هرزگی و بزهکاری محسوب نمیشد. حمید از پنجره سر بیرون آورد و با دیدن مجید خندید و گفت:
«سلام کل دم سبز! بیا بالا.»
و مجید از پله های باریک سریع بالا رفت و به حمید رسید و هر دو راهی پشت بام شدند. حمید پشت بام را می پرستید چون تنها ماوای او و کبوترها بود. مجید به عشق حمید به کبوترها عشق می ورزید و خلوص آن را در همان عوالم کودکی ستایش می کرد. بارها مادر مجید او را دعوا کرده بود و منع کرده بود که با حمید جایی برود اما هیچ تاثیری نداشت. حمید یکی از بهترین دوستان دوره کودکی مجید بود. حمید با علاقه ای وصف ناشدنی اسم کبوترها را می گفت:
«این کل دم سبزه! این سوسکیه! این یکی...»
مجید می گفت:
«چقدر کوچیکن توی آسمون!»
حمید جواب میداد:
«همه شون جلدن لامصبا. بالاخره یه قفس کبوتر میخرم. فقط بذار یه خورده بزرگتر بشم.»
«مگه مامانت دعوات میکنه؟»
حمید سرش را پایین می انداخت. مادرش بیماری مرموز فلجی داشت که مادرزادی بود. بیماری او را تندخو کرده بود اما همیشه با مهربانی به مجید نگاه می کرد. مجید از نگاه مادر حمید خجالت می کشید و ناخودآگاه خود را با مادر خودش مقایسه می کرد که همواره جهد داشت هم صحبتی او را با حمید منع کند. مجید برای اینکه موضوع حرف را عوض کند گفت:
«حمید، جلد یعنی چی؟»
حمید با ذوق جواب داد:
«یعنی اینکه کبوترها هرجا برن دوباره بر میگردن خونه صاحبشون. یعنی وفاداران به خونه شون.»
و مجید خندید. آنها سالها را با عشق حمید به کبوتر گذراندند تا کمی بزرگتر شدند. یک روز صبح، همسایه ترک زبان آنها در خانه همسایه ها را کوبید و خبر مرگ مادر حمید را داد. او مظلومانه در بسترش مرده بود. یک زن فلج که البته همسر خوبی هم داشت. پدر حمید همواره به او عشق می ورزید و تا لحظه آخر از او پرستاری کرد. می گفتند عکس زن و شوهر در مجلات قبل از انقلاب به عنوان زیباترین زن و شوهر به چاپ رسیده است. مجید خودش را به خانه حمید رساند. او گوشه ای کز کرده بود و روی مادرش چادر انداخته بودند. زنها مویه می کردند و دعا می خواندند تا بالاخره جسد را بردند. مجید بغض کرده بود و دیدن این صحنه ها آزارش داد. از آن به بعد مادر مجید دیگر بازی کردن مجید با حمید را منع نکرد. انگار مادر حمید هرزگی حمید را با خود برده بود. مدتها بعد حمید کم پیدا شد و خبر دادند که در محله ای دورتر در خانه اقوام یک قفس بزرگ کبوتر تهیه کرده است. روزی که حمید به محله برگشته بود مجید گفت:
«بی وفا، رفتی جای دیگه کفتربازی کنی؟»
و حمید تنها خندید. بعد از مدتی پدرش با خاله حمید ازدواج کرد و از آن محله رفتند. مجید بارها برای حمید دلتنگ شد و تنها راه چاره نگاه کردن به آسمان و کبوترهای ریز شده در کنار ابرها بود. هر کبوتر یادآور حمید بود و مجید با بغض می گفت: «سلام کل دم سبز!»
***
اکنون سالها گذشته است. مجید 35 ساله شده و به محله قدیمی بر میگردد. همه آدمها عوض شده اند. تنها یک دوست قدیمی و مشترک را می یابد به نام علی. او با علی خوش و بشی گرم می کند. گپ می زنند و می خندند. ناگهان مجید می گوید:
«راستی، خیلی برای حمید دلتنگم. میشه نشونی ای ازش بدی؟ یا یک تلفن؟»
و با خنده ادامه می دهد:
«حتما تاحالا کبوترباز قهاری شده!»
و علی جواب می دهد:
«مگه خبر نداری؟ حمید هفت ساله که مرده. اول فلج شد و بعد...»
***
«حمید جان. مادرم نمی گذاشت با تو بازی کنم. ولی بازی می کردم. من جلد تو بودم. ولی نمیدانستم جلد یعنی چه. تو آن قدر معصوم بودی که حتما بر مزار تو کبوترها جمع می شوند مثل امامزاده ها. حمید چقدر پست بودم که رفتی بدون اینکه ببینم چه شکلی شده ای. دلم می خواست با ریش و سبیل ببینمت. دلم می خواست یک عکس یادگاری از تو و قفس کبوترهایت داشته باشم. حتی نمی دانم قبرت کجاست. اما نه، راحت پیدا می کنم، من کل دم سبز تو هستم!»
***
این داستان واقعی است. مجید خود من هستم. من نویسنده. دلم میخواهد روزی این داستان را فیلم کنم و آن را به روح دوستم حمید تقدیم کنم. یک روز این کار را خواهم کرد. حمید جان کبوترها به اندازه تو پاک بودند. می دانم که حالا در کنارشان پرواز میکنی. تو در آسمانی. برایت یک دقیقه سکوت میکنم و فاتحه میخوانم، خواننده عزیز، تو هم این کار را بکن.
::::::::::::::::::: حواشی ::::::::::::::::::::::::::
1. می دانم دلنمک خیلی دیرتر از همیشه به روز شد. دلیلش یکی مشغله بود و دوم درگیری ذهنی و تحقیقی که نمایشنامه تلخک و صوفی برایم درست کرده. این نمایشنامه توانم را گرفته چون کتابهای زیادی را دور خودم ریخته ام تا بعضی جاها از آنها بهره بگیرم. مهمترین این کتابها تاریخ تصوف ایران اثر دکتر زرین کوب، فرهنگ اصطلاحات عرفانی تالیف دکتر سیدجعفر سجادی و کتاب ارزشمند اخلاق ناصری (خواجه نصیر الدین طوسی) است. امیدوارم زودتر تمام بشود. مطمئنم این نمایشنامه مورد استقبال قرار خواهد گرفت.
2. هنوز مشغول خواندن فلسفه هنر هایدگر، اپرای شناور جان بارت و دلتنگی های خیابان چهل و هشتم اثر سلینجر هستم. نمیدانم چه چیزی مرا مجبور کرده سه کتاب را همزمان بخوانم. حتما دلیلش هول بودن است.
3. دوستان سینما دوست انتقاد میکنند که نقد فیلمهایم کم شده. حق دارند. بنا داشتم فیلم وقتی پدر به ماموریت رفته بود را نقد کنم اما DVD ان را گم کرده ام! اگر پیدا نشد می روم سراغ برسون یا وندرس. تا ببینیم چه پیش می آید. از دوستانی هم که در نظرات خصوصی به من محبت می کنند و برای تاخیرها اظهار نگرانی میکنند عمیقا سپاسگذاری میکنم. خدا همراهتان باشد.
اول: دو فیلمنامه دیگرم با نامهای «غروب تجرید» و «قطعنامه» مجوز نشر گرفتند و زیر چاپ می روند. کتاب «متفاوتیم؛ چون رنج می بریم» نیز در ماه آینده زیر چاپ خواهد رفت. همچنین کتاب مصور دیگرم با عنوان «من و زنجیرهایم» ترجمه انگلیسی شده و تحویل ناشر شد. این کتاب دوزبانه چاپ خواهد شد. کتابهای دیگرم با عناوین «آدمکها»، «قصه مرگ کاوه» و «سراب» در مرحله آماده سازی هستند.


دوم: فیلم من با عنوان «مکتوب» در مرحله پیش تولید است. اکنون در حال دکوپاژ نویسی هستم همچنین انتخاب بازیگر. احتمالاً سونیا سنجری و علی علیایی نژاد (هر دو بازیگر تئاتر) نقشهای اصلی فیلم را ایفا خواهند کرد. بعدها بقیه عوامل را در صورت قطعی شدن معرفی خواهم کرد.
سوم: نمایشنامه «سه مانکن» به گزارش سایت ایران تئاتر و ایسنا (خبرگزاری دانشجویان ایران) در جشنواره تئاتر ماه پذیرفته و مشروط شده است. مفهوم مشروط این است که باید آن را بازنویسی (سانسور!) کنم. البته با توجه به شرایط امروز سیاسی کشور و همچنین مضمون سیاسی این نمایشنامه (به خصوص در پرده پنجم) این احتمال بسیار قوی است که چنین جشنواره ای با تولی سازمان تبلیغات اسلامی (حوزه هنری) نمایشنامه را مرهون تعدیل و سانسور نماید. منتظر جشنواره تئاتر فجر می مانیم تا ببینیم چه می شود.
هفته پیش، با خبر شدم که موزه هنرهای معاصر تهران گنجینه شاهکارهای مدرن غرب را در مرحله دوم به معرض نمایش گذاشته است. ترغیب شدم به تماشای این شاهکارها، و البته با همراهی دوست عزیز میترا بخشش این تجربه دلپذیرتر شد؛ چرا که این همراه خود اهل نقاشی بود و لازم نبود او را از این تابلو به آن تابلو هل بدهم یا اینکه دائم عذرخواهی کنم که او را به تماشای آثاری دعوت کرده ام که حوصله اش را سر می برند! بله دیدن چنین موزه هایی با یک همراه مناسب لطف صدچندان دارد. به هر جهت، با شرایطی که عکس برداری ممنوع بود و بنده از حواس پرت قلم و کاغذی همراه نبردم تا نام تابلوها را برای جستجوی اینترنتی یادداشت کنم تا در اینجا به تکرر تجربه زیبای خویش دست بیابم تعداد اندکی را که حافظه یاری میداد و یا روی بروشور موزه چاپ شده بود تهیه کردم و در این پست قرار دادم.
گیتار، میوه ها و بیشه؛ ژرژ براک
این اثر بیننده را بین فوویسم، فوتوریسم و کوبیسم سرگردان می کند اما بی شک کوبیسم است. با توجه به تلخیص حجم و عمق به اشکال هندسی ساده تر نمی توان انتظار دیگری داشت. بسیار دیدنی است. به تضاد نور و رنگ روی ظرف دقت کنید. رنگهای گرم نیز در اثر کدر هستند...
نگاهی به فیلم «درباره الی...» ساخته اصغر فرهادی
کارگردان: اصغر فرهادي
بازيگران: ترانه عليدوستي، گلشيفته فراهاني، ماني حقيقي، شهاب حسيني، مريلا زارعي، رعنا آزادي ور، احمد مهرانفر، صابر ابر و پيمان معادي - بازيگران خردسال: فرزين صابر بهلولي، متين فتورچي، آينار آناهيد و فاطمه شورمج
......................................................
ديگر عوامل:
فيلمنامه: اصغر فرهادي
تهيه كننده: اصغر فرهادي، سیدمحمود رضوی
مدير فيلمبرداري: حسين جعفريان
تدوین: هایده صفی یاری
طراح صحنه و لباس: اصغر فرهادی
طراح گريم: مهرداد ميركياني
صدابردار: حسن زاهدي
صداگذاری و میکس: محمدرضا دلپاک
مدير توليد: محمدصادق آذين
عكاس: سياوش نقشبندي

وقتی کسی را از دست می دهیم، تازه بر «ناکسی» هایی که بر او روا داشته ایم واقف شده و آه از نهاد برمی آوریم. حال اگر به زعم فیلمساز یک «ناکس» را از دست بدهیم تکلیف چیست؟ مساله پارادوکسیک شناخت و عدم شناخت در تقابل با حضور و عدم حضور و چنانکه از فیلم برمی آید انگاره های اجتماعی یا روانشناسانه در مساله پر ابهام و رازآلود «رابطه» و مولفه های تشکیل دهنده آن شاید چیز تازه ای نباشد _در سینما دیگر چیز تازه نمی بینم_ اما به نظر می رسد نگاهی ایرانی و چند سویه به این مقال شده است. رابطه چنانکه آمد مقوله ای بهت آور و جنجال برانگیز است، دارای بستر و ساختار است، واجد تنه و ریشه و شاخسار است. مولفه هایی دارد که غالباً از نظر مخفی می مانند چون اساساً به مستوری پایبندند؛ و رابطه اساس و بنیاد سینمای اصغر فرهادی است (متاسفانه از ایشان دو فیلم بیشتر ندیده ام، همین فیلم و چهارشنبه سوری، لذا استناد می کنم به همین دو فیلم). چگونگی و کیفیت رابطه است که جان کلام فیلمنامه های او می شود، آغاز، توسعه و نتیجه آن دغدغه فیلمساز است. مولفه های نهان حتی در فیلم هم میل به نهانکاری دارند، چنانکه فیلم بیشتر به زندگی شبیه می شود و از این رو باورپذیرتر از سینمای روتین وطنی است اما چیز دیگری هم هست. رابطه در فیلم خاستگاه «تراژدی» می شود. فیلم اساساً بار تراژیک دارد و این بار البته در کنکاش «رازآلودگی» محمول و در گذار است. نهان شدگی و مستوری پیوندهای تشکیل ارتباط حتی در فیلم پررنگ تر هم می شوند تا جایی که در مسیر عدم شناخت فیزیکی و روانی شخصیت محوری (یا تلویحاً محوری) الی می گردند. برای روشن تر شدن قضیه ذکر مثال بی لطف نیست. ما در ایجاد و حفظ ارتباط با نزدیکان خویش بسته به قراردادهای اجتماعی و فرهنگی و البته ژنتیکی خود (که اولین مولفه های نهان ولی کارآمد هستند) از اطلاعات واضحی که نمود عینی دارند و تناسب آنها با خواسته های خویش در حوزه تشکیل ارتباط بهره می گیریم و این تا جایی است که ارتباط به نقطه عطف یا شناخت متعالی برسد. از اینجا به بعد شناخت وارد مرحله ای ذهنی می شود که دیگر وابسته به مشاهدات و دریافتهای واضح نیستند. این شناخت، بیشتر متکی به علاقه ما نسبت به خصیصه هاییست که مایلیم در اشخاص مورد نظرمان وجود داشته باشند و اگر هم عملا موجود نباشند آنها را تصور می کنیم. مثلاً در شناخت ذهنی متعالی از شخصی خاص فداکاری یا معصومیت را در نظر می گیریم چون به این خصیصه ها علاقه مندیم؛ تا جایی که خلاف آن به ما اثبات شود و البته در محدوده دوستی های عمیق انکار واضح نیز می کنیم. فیلم «درباره الی...» در گستره ای که به نقل روایت بسنده می کند به این مقوله پرداخته است.
الی شخصیتی است که برای ارتباط (دوستی، عشق، ازدواج و همراهی) وارد داستان می شود و کاتالیزوری دارد به نام سپیده. حال این مدیوم حفظ مولفه های ارتباط را بر عهده می گیرد. او باید معصومیت الی را به دیگران و سرزندگی دیگران را به الی اثبات کند. اساساً چه دلیلی وجود دارد که شخصی خود را در چنین جریان رخدادی قرار بدهد؟ این مساله پاسخهای روانشناسی فراوانی را با استمداد از گزینه هایی افزون بر علت طلب می کند که فرهادی آنها را در فیلم جا انداخته است. این مدیوم گری، می تواند مهیج و جمع کننده امتیاز مثبت از سوی سایرین باشد. هیجان و جلوه گری، دلیلهای دم دستی هستند، ممکن است سپیده به نوعی مدیون الی باشد که خارج از چارچوب روایت فیلم اتفاق افتاده است. این موضوع مطرح نمی شود. دلیل تنها پیدا کردن یک همسر برای الی یا برای طرف مقابل اوست؟ به دلیل لذت بردن از ایجاد یک وصلت؟ همه اینها ماجراهایی هستند که در «طرح و توطئه» جانشین نمی شوند و این می تواند نقطه ضعفی بر فیلمنامه ای باشد که با دقت و ظرافت نگاشته شده است. البته نقطه ضعف دیگری هم وجود دارد، درگیرهای ماجرا به راحتی از دروغی که سپیده در ارتباط با تماس به منزل الی به زبان می آورد می گذرند.
بحث عمده دیگری که فیلم مطرح می کند کیفیت «خیراندیشی» و «قضاوت» درباره آن است. اگر خیراندیشی را اساس شخصیتی سپیده به عنوان آغازگر ماجرای الی در نظر بگیریم؛ فیلم مطرح می کند که اطرافیان با توجه به شرایط و ظرف موجود چه واکنشی نسبت به این خصوصیت نشان می دهند و در حقیقت او را چگونه قضاوت می کنند. انسان در ابتدا از قضاوت شدن نمی هراسد اما این نیروهای بیرونی و حوادث هستند که اندک اندک فضا را برای قضاوت شدن مهیا می سازند. پس با این وصف، فیلم دو بخش می شود، بخش حضور الی و همدلی با مدیوم برای این حضور و سعی در تلطیف او و بخش عدم حضور الی و انتقاد جمع به مدیوم البته با حصول مولفه های نهان شده که در ابتدای بحث اشاره کردم (مثل نامزد داشتن الی و...) و فیلم در نمایش این تنش پارادوکسیک به خوبی عمل کرده است که مرهون فیلمنامه دقیق فیلم است. اکنون این پرسش مطرح است که این قضاوت چگونه باعث صدور حکم می شود؛ آیا مدیوم ستایش برانگیز است یا باید از او متنفر بود؟ پاسخ این سوال به عهده مخاطب است اما اگر خیراندیشی اصل و نهاد باشد گزاره آن حصول ستایش است که در بخش عدم حضور الی نه تنها ستایشی نیست بلکه کتک خوردن از شوهر، نقد شدن از طرف نامزد الی و در کل برخورد چکشی با مدیوم وجود دارد؛ تا جایی که هنجار روانی تبدیل به «معضل» روانی می شود که فرهادی این «معضل» را به درستی نمایش می دهد، استناد می کنم به ناراحتی سپیده از آوردن الی به سفر و ممانعت از بازگشت او به خانه و در کل بازخورد تقصیر به خویش.
و اما ضعف اساسی فیلم، نکته ایست که فرهادی آن را بی رحمانه جا انداخته است و آن کیفیت رابطه الی (به عنوان نیروی معطوف به روایت) با نامزدی است که از او می گریزد. پرواضح است که سینمای فرهادی تلقی پست مدرنیستی ندارد پس به ما مربوط است که چه جریانی بین الی و نامزد به ظاهر شیفته اش گذشته است. فرهادی تنها به دیالوگهایی بسنده می کند که بدانیم الی می خواهد از شر نامزدش خلاص بشود چرا که او آزارش می دهد. این کافی نیست، دست کم برای فیلمی با چنین ساختار روایی کافی نیست. فیلمی که با دقت در یک سفر تفریحی و بعد مخاطره آمیز در دریای رابطه آدمهای داستان غور می کند (اشاره می کنم به ارتباط تک تک زن و شوهرها با یکدیگر و حتی با فرزندهایشان) چگونه از این موضوع که پر از بار دراماتیک و اتفاق نمایشی است می گذرد؟ این جای داستان عقیم است. حتی سپیده از کم و کیف این جریان بی اطلاع است و این به هویت کاری که کرده است لطمه می زند. حالا باید حدس بزنیم؛ یک عشق زودگذر؟ خیانت؟ فقدان صداقت و یا ناباوری عشق؟ هرچه که هست دور از منظر ماست. چیزی که می بایست باشد تا بخش دوم (نبودن الی) و نقد سپیده انگیزه دراماتیک کافی و موثر داشته باشد.
«درباره الی...» فیلمی است با دو تنه اجتماعی و روانشناسی. نقدی روایتگر از آنچه انجام می دهیم و آنچه باید انجام بدهیم. بحثی مکرر درباره خیرگی زن که در راستای خیراندیشی است، کسی که نیکویی می کند و در انتها حسرت و تباهی بهره اوست. درست مانند صدقه اول فیلم؛ کار خیری بی اجر که دفع بلا نکرده هیچ؛ بلایی نیز نازل می شود. خیرگی سپیده در رزرو کردن محل اقامت، در آوردن الی به سفر و در مخفی کردن همه دانسته ها درباره الی؛ می شود بن مایه «درباره الی...». اجتماعی از این حیث که جمعی گرفتارند به کرده ای از غیر و روانشناسی از این نظر که هرکس می کوشد تا نقصی بیابد از مستور های ایجاد ارتباط با الی، کما اینکه بعد از گم شدن او همه سردرگمند که چه کرده اند با این دختر معصوم گریزپا، آنکه بادبادک هواکردنش استعاره از سفری بلندپرواز به ابدیت است. فیلم ستودنی است و کاری است که در سینمای ما اندک ساخته می شود؛ تنها فرهادی باید بداند که هرچه فیلمنامه با وسواس بیشتری نوشته شود ضعفهای آن خصمانه تر خواهند بود. این خاصیت فیلمنامه نویسی است. خرسندم از موفقیت فرهادی در باب این فیلم؛ هرچند خرس نقره ای آلمانی به اندازه تولید سینمایی متفاوت در ایران ارزشمند نیست.