نگاهی به فیلم «به همین سادگی» اثر رضا میرکریمی
زن و مدرنیته؛ قرائتی ایرانی
«به همین سادگی» ساخته رضامیرکریمی در زمره آثار شبیه خودش –یعنی آنهایی که حرف میزنند تا آشکار سازند و سکوت میکنند تا مخفی نمایند- خیره کننده به نظر نمیرسد. سوای اینکه اثر ادعای روشنفکری نمیکند و از قواعد ساده فرم در روایت نیز بهره نمیبرد که این فینفسه ایراد کار نیست قابل اعتنا و بحثبرانگیز است اما نمیتوان آن را بر قلههای سینمایی در جستجوی مفهوم و نقد اجتماعی یا دست کم بیانیه فلسفی اندیشهای نشاند. فیلم، روایت نمیکند اما شخصیت میسازد و آنچه را که حوادث نمایشی مینامیم از پیکره خویش میتراشد و بیرون میریزد، چنانکه مخاطب شتابزدهای که در هیچ بیان تصویری نکتهای را نمیجوید را بیحوصله مینماید اما جنس این سینما دست کم برای طرفداران بیان تصویری آشنا و شاید سرگرم کننده است. به هر حال، نه فیلم ادعا میکند که حرف تازهای دارد و نه فیلمسازش، چنانکه این در نگاه اولیه به فیلم مشهود است اما همیشه حرف تازه نزدن دلیل بر ضعف اثر نیست، بلکه این فیلم در لحظه به لحظهاش میخواهد «بیان» کند، آشکار نماید و به مکاشفتی سینمایی دست بزند.
فیلم با آغاز شاعرانهاش، آن نگاه پرسشگر و گنگ به افق، آنهم در جایی که اوج به نظر میآید اما تقدیراً حضیضی بیش نیست مخاطب را به دل داستان –اگر فیلم را واجد داستان یا روایت قلمداد کنیم- هول میدهد. آغاز روز آغاز فیلم است و نیمه شب پایان آن. نگاه اجتماعی میرکریمی در این اثر نگاهی محافظهکار و بدون در نظر گرفتن معضلات سیاسی است. او بیشتر به جنس انسانی که جنسیت اجتماعش را معین میکند اندیشیده است؛ آدم معترضی که خود خاکروبههایش را دور از نگاه دیگران در جایی که نباید خالی میکند نمونهای از تشخیص و مکاشفه جنس آدمی در قالب ساختاری و زیربنایی جامعه پیرامون اوست. بیشک مسائل روانی و نیازهای فطری که در فیلم کمتر بدانها توجه شده است در پرداخت کثرت گرایی اجتماعی انسانها برای ایجاد «جامعه» موثر به نظر میرسد و یکی از ایرادهای اساسی فیلم همین بررسی لایه روانشناسانهایست که میبایست زن را بیشتر موشکافی نماید. ایرانی بودن «زن» در اثر آن قدر نمود دارد که لایههایی چون روانشناسی و فلسفه را تحت الشعاع قرار بدهد؛ اما آنچه مسلم است مدرنیته ایرانی نیز هست، چیزی که نه اندیشه است و نه حکمت. چیزی که نصفه و نیمه و نجویده از غرب به ما رسیده است و ما را بی هدف محتاج یا سرسپرده خویش میکند. این مدرنیته بیشتر در قالب فرهنگ جا گرفته است و بوی «سنتستیزی» میدهد. شاید ما به عنوان مخاطبین ایرانی عادت کردهایم مدرنیته را به سنتستیزی همریشه بدانیم و آنها را از یک جنس به حساب بیاوریم، میرکریمی هم چه عامدانه و چه سهواً دریای روایتش را به امواج سنتستیزی متلاطم میگرداند؛ نشانههای سینمایی آن میتواند اعتراض دختر به نحوه آشپزی و استفاده از غذای آماده، داشتن یک یخچال خصوصی در اتاق پسربچه، و در نمادسازیهایی بارزتر و به نوعی جیغ و بلندپرواز نمایش مداوم استفاده از آسانسور و پله برقی و زنی که آبستن است و از آسانسور میترسد –نماینده مدرنیته و هراس جامعهای که خاستگاه نسل آینده است- باشد. بله زن آبستن همسایه، نمادی از واجد و نگران نسلهای بعدی است اما این واجد بودن و نگرانی جای خود را به استفاده از ماهواره (فرهنگ غرب یا تهاجم فرهنگی؟) و یا آرایشهایی طولانی میدهد، او به عنوان محصول نسل قبل و ساختارساز نسل بعد بیهویت به نظر میرسد. در جایی که این زن به شفاف شدن تصویر ماهوارهای میاندیشد زن خیره به افق را اتفاقی مییابد، گویی نسل زنانه امروز –به عنوان زمان ساخت فیلم، ایران در همین دهه و همین عصر- گاهی عروج میکند و فرهنگ فراموش شده خویش را مییابد. چرا فرهنگ؟ او به طلوع مینگرد و طلوع جز با بسترسازی فرهنگی امکان پذیر نیست، و منظور طلوعی در اعماق جامعه برای روشنگری و ممانعت از گوشهگیر شدن جامعه زنانی است که در گوشه و کنار فرهنگ «سنت»گرای ایرانی به تربیت فرزندان، ظرفشویی و بچهزایی مشغول هستند.
میرکریمی در فیلمی کاملا زنانه؛ بدون صدور بیانیههای وزین فمنیستی –که باز هم تلقی ایرانی آن عواماً زنسالاری است تا زننگرشی- مساله زن و جامعه امروز را مطرح میکند، شوهری که نیست در حقیقت اعتنایی است که به زن وجود ندارد. بحث اجتماع امروز بدون نقب زدن به تجدد فرهنگی ممکن به نظر نمیرسد و اگر مدرنیته فرهنگی اجتماعی مد نظر باشد نمایش آن با تکنولوژی و مدرنیسم علمی (بازیهای کامپیوتری و پله برقی) شایان نیست اما در تقریر مدرنیسم فرهنگی اشاره به زندگی ماشینی و سریع شدن زندگی (پیتزا به جای زرشک پلو و تاکسی دربست به جای اتوبوس) مطلوب است. به هر جهت چنانچه پیشتر آمد تجدد فرهنگی ایرانی نیز دسخوش نقص و مونتاژی نابخردانه و نیمهبرهنه است، چیزی کم دارد و چیزهایی زیادی به آن تزریق شده است، گاهی فرهنگ کهن میچربد و گاه علایق نوین اما در هر صورت آنچه بستر فیلم است «زن» است، موجودی که بایستی در این فرهنگ کهنهشور و بچهزا باشد و اگر به تجلی و تعالی بیاندیشد میهمان فضلههای پرندگان خواهد شد (سکانس مکالمه زن با استاد شاعرهاش). زن در این فرهنگ باید زن باقی بماند، بدنابزار باشد (نه به مفهوم ارتباط جنسي به طور خاص) و کارگر و احساسش را مخفی نماید؛ حتی هدیهای تولد همسر زیر تخت مخفی میشود. این زن باید همین شیوه را به زن نسل بعد منتقل کند کما اینکه در سکانس به جایی نحوه آموزش دخترک را در امور آشپزی و خانهداری مشاهده میکنیم، دخترکی به عنوان نماینده زنهای آینده جوانی خود را به آموزش فرهنگی سنت صرف میکند در حالی که آرزوی رقصیدن با یک موسیقی شاد را در دل میپروراند. نگاه مادر به دخترش در حال رقص بیشباهت به نگاه پرسشگرش در پشت بام نیست. مساله فیلم، چنانکه آمد فمنیسم (با تلقی غربی آن) نیست، بلکه به زن از زاویه دید یک هنرمند ایرانی در جامعهای ایرانی که تشنه سنتستیزی است نگاه میکند. زنان در فیلم همه ابزار و کاتالیزور هستند و نحوه نگاه به زن به شکل ابزار ریشهدار است و این ریشه داشتن در بیان رفتاری پسر کوچک خانواده مشهود است. او که در همین سن به مادرش امر و نهی میکند. نقب زدن به گذشته و یادآوری خاطرات زن خانه نشان از احساس نوستالژیک زن امروز نسبت به گذشته و «سنت» خود دارد، همچنین استخاره خواستن ناکام او بیانی از انزوای مذهبی این زن در نظر میآید اما هرچه هست، جامعه رو به جلوست و این رو به جلو بودن با حضور دو فرزند در خانواده عیان میگردد.
فیلم در نگاه کلی و فرمیک خویش داستان نمیگوید و از تکنیکهای روایی تعلیق یا حتی توازی بهره نمیگیرد، اما یک سینمای قابل تامل است. سینمایی است که جای آن خالی است و اندک اندک به همت هنرمندان نسل آینده رو به پیشرفت خواهد بود. «به همین سادگی» چندان هم به همین سادگی نبود، اما گاهی در بیان استعاره زیاده میرفت و گاهی کم میگذاشت، مهمترین ایراد من به فیلم لایه لایه نبودن آن است، چیزی که میتوانست از فیلم یک شاهکار بسازد.